راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

داستان های رامیلا

     امروز باز رامیلا خانم رو باید ببریم متخصص پوست تا صورتش رو معاینه کنه و نظر قطعی رو بده و اگر هم نیازی به داروی جدید است، داروی جدید رو تجویز کنه . تمام دیشب رامیلا تب کرده و بی تاب بود خیلی بد خوابید شاید هم باید بگم اصلاً نخوابید این سرماخوردگی ( آنفولانزا ) جدید خیلی ناجوره همه رو میاندازه، هر چی هم پزشکان محترم دارو تجویز می کنن فایده ای نداره ( به قول معروف تا دوره اش نگذره رو به بهبودی نمیری) راستش تمام همکارانم گرفتن و تقریباً میشه گفت حدود 2 هفته ای هست که تمام همکارام دارن یکی یکی میگیرن و من هم از اونها گرفتم حالا هم رامیلا خانم گرفته، از اونجایی که رامیلا هم مثل خو...
5 دی 1390

کادو

  ا ین هم عروسک جدید رامیلا خانم که عمو داوود پسر عموی بابا اتا براش خریده بود و دیشب بهش هدیه کرد اونهم به خاطر اینکه مریض بود و اومد عیادتش .   دستتون درد نکنه عمو داوود جون . ...
4 دی 1390

کادوی جدید

  آخ جون کادو خیلی خیلی ممنونم .     اسباب بازی هایی که عموم مهران و خاله لیلا براش اوردن .   دست گلتون درد نکنه عمو میران جونم .   دست گل شما هم درد نکنه خاله لییلا جونم . ...
4 دی 1390

ماجراهای پرنسس کوچولو

    امروز بعد از تفریباً 1 هفته ای به وبلاگ رامیلا یک سری زدم راستش و بخواین خیلی خیلی سرم شلوغه از یک طرف رامیلا با ماجرای سوختگی و درمانش و  سرماخوردگی هاشو ماجراهایی که داره و از طرف دیگه خودم با کار و درس و کار خونه و .... که خودتون بهتر از من میدونید و زکام شدن خودم و دکتر رفتن و اووووووووووووووو سرتون درد نیارم، بعضی وقتها واقعاً سر در گم میشم که باید به کدوم کارم برسم و خیلی خیلی خسته شدم احساس میکنم دیگه نمیکشم و توانایی ندارم دلیل اصلیش هم اینکه مریضیم خیلی اذیتم میکنه و فرصت استراحتم هم کم است به خاطر این همچی خیلی خیلی سخت و طاقت فرسا شده، هر چند این وسط همسر مهربانم هم خیلی کمکم می کنه ولی باز ه...
3 دی 1390

یه خاطره خیلی بد

  دوستان گلم خیلی ممنون که به وبلاگ ما سر میزنید و جویای احوال رامیلا هستید و دوست دارید ببینید که حالش بهتر شده و سوختگی صورتش بهتر است یا نه، چند روزیه که دارم فکر میکنم که از عکسهایی که از رامیلا گرفتم رو توی وبلاگش بزارم یا نه، چون این عکسها مربوط به زمانی است که صورت قشنگش سوخته بود و یک سری عکس هم مربوط به 2 و 3 روز گذشته است که خیلی خوب شده گرفتم، نمی دونم دو دل هستنم که بزارمشون یا که نزارم راستش حالش که خدارو شکر خیلی خوبه فقط یکمی دندونهاش اذیتش میکنه چون داره دندونهای تازه و جدید در میاره و گرنه هم سوختگی صورتش و هم خدارو شکر حالش بهتر شده هر چند خیلی خیلی لاغر شده تو این مدت بچه ام خیلی خیلی آب شده البته زیاد نگران ...
27 آذر 1390

ماجرای رامیلا در تاسوعا و عاشورای سال 90

    بعد از این همه اتفاقی که تو این مدت برامون افتاد البته حتماً یک خیریتی توش بوده بازم خدارو شکر . ماجرا از این قراره که خان دایی و زن دایی بعد از مدتها اومدن و از عید نوروز تا الان اونها رو ندیده بودیم شانس اونها هم که بعد از مدتها اومدن این اتفاق افتاد و حسابی حالمونو گرفت و هیچ هم تو 1 هفته ای که اینجا بودن همدیگه رو ندیدیم و نذری امسالمون هم نرسیدیم راستش من خیلی این ماه دوست دارم و همیشه برام یه جورایی بوده و هست و همیشه حال و هوام تو این ماه خیلی عوض میشه خیلی روز تاسوعا و عاشورا رو دوست دارم و خیلی خیلی تو اون روز خوش میگذره چون ما نذری داریم دور هم جمع میشیم و نذریمونو درست میکنیم ولی امسال متأسفانه قسمت نشد اصلاً...
23 آذر 1390

فرشته ناز مامان

  یه چیزی که خیلی تو این مدت منو اذیت کرد و دلم می سوزوند این که با اینکه سوختگی خیی سوزناک و درد آور است ولی تو این مدت که رامیلا صورتش سوخته بود اصلاً نه گریه میکرد و نه بهونه ای میگرفت و نه اذیت کرد این موضوع بیشتر دلم رو می سوزوند و می شکند، فقط می رفت جلوی آینه می ایستاد و نگاه به خودش می کرد بعد می اومد می گفت مامانم اینجا اوفه شده یعنی فقط فقط به جای سوختگیش اشاره می کرد بعد هم میرفت سراغ بازی کردنش مثل اینکه هیچ اتفاقی نیافتاده، این موضوع بیشتر عذابم می داد البته همینطور هم برای همسرم بود، قربونش برم خیلی صبور و مهربونه خیلی مظلومه . ...
22 آذر 1390